تبلیغات
 ترانه های سوخته
ترانه های سوخته
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 اسفند 1390 توسط احمدرضا | نظرات ()

گمراه شد کسی که ، شد سر به راهت ای عشق !

هرکس که ساخت در دل ، کوهی ز کاهت ای عشق !

از شور بختی من ، یا شوم بودن ِ توست ؟

نفرین نکرده ما را ، میگیرد آهت ای عشق !

هم رو سپید بود و هم مو سیاه اما ...

هم مو سپید گشت و هم رو سیاهت ای عشق !

باید بنالم اما ، از دست خود ؛ چراکه ...

با دست خود نهادم ، بر سر کلاهت ای عشق !

در بازی ِ تو چون «شط» ، «رنج» و عذاب جاری ست ...

از چشم خیس و مات ِ، سرباز و شاهت ای عشق !

با ماه یا که بی ماه ، شب تا ابد سیاه است !

باید چو ابر رد شد ، از روی ماهت ای عشق !



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط احمدرضا | نظرات ()
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آبان 1390 توسط احمدرضا | نظرات ()

دانشجوی بلاتکلیف ، دانشگاهِ بلاتفکیک !

برادران و خواهران عزیزم !

بله بله ! درست شنیدید ! بردار ! خواهر ! ما همه با هم برادر خواهریم ولی خب نه اونقد که مجاز باشیم با هم سر یه کلاس بشینیم یا باهم داخل یه دانشگاه درس بخونیم ! در همین حدِ ارزشی ! اصلا چه معنی داره جایی که دختر هست پسر هم باشه و جایی که پسر هست دختر هم باشه ؟ این تفکرات لیبرال و غرب زدگانه (!) همه ناشی از هجمه های هجوم فرهنگی شبکه های معلوم الحال ماهواره ایه ! شبکه هایی مثه ، مثه ، مثه ... ای بابا ! چی بود اسماشون خدا ، اه یادم نمیاد ، فارسی نمیدونم چی ، آها ، فارسی سیفون ، نه ! فارسی جکوزی - حموم ؛ آها نه نه !  فارسی وان ، یا شبکه های دیگه مثه نمیدونم چی چی سی ، اگه اشتباه نکنم نَـنِـه سی یا بی بی سی یا آقاسی (!) خلاصه یه چی همین مایه ها ! در هر صورت من نمیدونم شما چی پیش خودتون فک کردید ، گول حرفای یه عده روشن فکر نما رو که حرفای بی ناموسی میزنن و میگن تفکیک جنسیتی پاک کردن صورت مسئله ست ، آمار ازدواجو میاره پایین و فسادو بیشتر میکنه ، نخورین !

بنده به نوبه ی خودم در جواب این عده ی قلیل و انگشت شمار میخوام بگم که اصلا چه معنی داره دختر و پسر توی دانشگاه با هم آشنا بشن که بخوان ازدواج کنن ؟ ها ؟ مگه خودت خوار و مادر نداری ؟ وقتی این همه راه های مسالمت آمیز که حق مسلم ماست (!) برای ازدواج وجود داره چه نیازی به دانشگاه ؟ آقاپسرا خیلی راحت میتونن به مامان بزرگاشون بسپرن که وقتی میرن گرمابه اونجا یه دختر خوب براشون نشون کنن یا ماماناشون میتونن وقتی با زنای همسایه مشغول سبزی پاک کردن و غیبت هستن راجع به دخترای دم بخت محل صحبت بکنن ؛ اگه دیدن کیس به درد بخوری پیدا میشه که زیاد از خونه بیرون نمیره ، آرایش هم نمیکنه ، دست پختش خوبه ، توی اتویوس بلند نمیخنده و در کل زن زندگیه ، شب زنگ بزنن خونه شون و بگن پسر مارو به غلامی قبول کنین تا بیاد دخترتونو به کنیزی ببره ، و بعدشم کیلیلیلی ! اگرم نشد که خب چه بهتر ، عقد پسر عمو دختر عمو توی آسمونا بسته شده ! یاعلی ! برو حالشو ببر ! به همین راحتی به همین خوشمزگی !

درضمن از دید نگارنده که من باشم ، علاوه بر دانشگاه و کوچه و خیابون و پارک و دستشویی و تاکسی و اتوبوس و بقالی و بزازی و خرازی و شهربازی و پیاده رو و سواره رو و هواپیما و کشتی و سفینه های فضایی و دادگاه های قضایی و رستوران و کافی شاپ و کافی نت و سینما و غیره باید توی خونه ها هم تفکیک جنسیتی صورت بگیره ! جا داره خانواده ها از همین امروز برن و یه پارتیشین توی حال(!) ، پذیرایی ، آشپزخونه و حتی اتاق خواب والدین بکشن ، حالا نهایتا میتونن توی پارتیشن یه سوراخ ایجاد کنن جهت تولید مثل !  ما که آدمای متعصب و خشکه مذهبی نیسیم !

درضمن بد نیست توی مجلس هم یه طرحی تصویب شه که با برو بچ نیروی انتظامی بریم توی خونه های تفکیک نشده و از نظر جنسیتی بتفکیکونیمشون ! خوشبختانه توی این خونه ها "آلت" جرم زیاد هست . مثلا میشه علاوه بر دیش ، ریسیورها رو هم جمع کرد و رفت حالشو نـبرد ! اگه احیانا قلیون ، سی دی عباس قادری ، فیلم های قبل انقلاب ( که عموما دارای صحنه های غیر اخلاقی و غیر ورزشی هستن ) ، پوستر ، پاسور یا هر چیز مشکوک دیگه ای به تورمون خورد کشف و ضبطشون کرده ، سپس اِعمال قانون میکنیم ! خونه که حریم خصوصی محسوب نمیشه هرکی هرکاری میخواد بکنه ! چی فک کردید ؟ وقتی شما تو قبرتون هم حریم خصوصی ندارین و نکیر و منکر سرشونو عین مار (!) میندازن پایین میان داخل ، نه اِهنی میگن نه اوهونی ، بعدشم با گرز میزنن تو سرتون ، میخواین تو خونه حریم خصوصی داشته باشین ؟ رو رُ برم !

والسلام ختم کلام !



نوشته شده در تاریخ شنبه 15 مرداد 1390 توسط احمدرضا | نظرات ()
چجوری ... ؟

تو این خونه

 بی تو ...

 از این خونه

من ...

 چجوری بمونم ؟ چجوری برم ؟

تو که معنی ِ زندگیمی بگو

 بدون تو باید چه گوری برم ؟

 

مگه میشه رفت و به جایی رسید ؟

 به جایی بجز تو که مقصد توئی !

مگه میشه موند و  همه ش زیر لب ...

 بگم باخودم اونکه در زد توئی ؟

 

چجوری رها شم از این روزگار ؟

 از این روز ِزوری ، از این شام ِشوم !

از این خواب سنگین ِ رویا کُشی ...

 که حس میکنم بختک افتاده روم !

 

چجوری رها شم از این روزگار ؟

 از امروز  ِ بی تو لغایت اَبد !

از اینها همه خاطره های خوب

 از اینها همه خاطره های بد !

 

فقط می کِشم ، می کِشم ، می کِشم :

نفس

انتظار ِ تو

سیگار  ِ برگ !

چه تکرار ِخوبی ! چه آرامشی !

 اگه زندگی اینه ، رحمت به مرگ !

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 26 فروردین 1390 توسط احمدرضا | نظرات ()

که نخواهد شد ... !؟!

 

 

قسم به ماندن ِ من پشت خط ِ اِشغالـت

به یادگاری من توی سطل ِ آشغالـت

 

قسم به عربده و جیغ های روی ِ سگم !

به غرق خون شدن ِ تیغ های روی رگم !

 

قسم به بطری ِ"واااایت هُرس" ِ لعنتی و ...

به چاهِ فاضلاب ِ پر از قرص ِ لعنتی و ...

 

به ردّپای جنون ، روی فرش ِگُل گُلی و ...

به لرزش ِنفس ِ سرد ِ سرد ِ الکُلی و ...

 

به خنده خنده ی شیرین ِلای هق هق ِتلخ

به قتل عمدی ِ قلبم به دست ِمنطق ِتلخ

 

به اسم ِ بر تن ِ میز و جدالِ پاکن و میز

قسم به خانه ی غرق ِ صدای ناخن و میز

 

به زود رفتن ِتو ، عین ِ دودِ سیگارم

به دیدن شبح ت ، بین ِدودِ سیگارم

 

قسم به مرگ غرورم میان ِ خواهش هام

به اشک ِ هر شب من ... ]نوش ِجان ِ بالِش هام[ !!

 

قسم به ریتم ِهوس های کُند ِتوی سرم

به رقص تند ِمگس های گُنده ، روی سرم

 

به در کنار ِغذاها کپک زدن هایم ...

سادیسم  ِهر شب ِمن ، پشت ِ"تک زدن" هایم ...

 

قسم به خاطره های نشسته در عکست !

به بوسه های من و بوسه های بر عکست !

 

قسم به خاطره ی روزهای با تو یِ من

تو یِ "شما" شده یِ من ، شما یِ "نا تو" ی ِ من !

 

 

قسم به "هرچه" ... به "هیچ" و ...به "یا اگر" ... به "شود"

کـه مـی روی توهـم از یـاد مـن  !]اگــر بــشـود ... ![




***

اولین تجربه ی پست مدرن من ، با الهام از شاعر تمام شده ی مهدی موسوی



نوشته شده در تاریخ شنبه 21 اسفند 1389 توسط احمدرضا | نظرات ()

این خانه روح دارد ...

 

هم سن رفتنِ توست ، این بغض سالخورده

این لحظه های ِتلخ ِ ، مُهر ِ زوال خورده

 

هم سن رفتن توست ، این قاب ِعکس خالی

این تار ِعنکبـــوت و ، این گرد و خاکِ قالی

 

زل میزنم دمادم ، هر هفت روز ِهفته

بر پرده ای که عمری ست ، بعد از تو پس نرفته


بعد از تو خانه ی من ، کشتارگاه ِ لحظه َست

هر لحظه زنده ماندن ، یک اشتباه ِ محضَ ست

 

 

ســنگینی ِ ســکـوت ِ ، مــن وزن ِکـوه دارد !

در خانه ام پس از تو ، غم ، عمر نوح دارد !

          در باز شد ..........................................           

نگاهم ............................................

مشتاق ِ دیدن توست !

در بسته شد ...................................

کسی نیست .................................. !

این خانه روح دارد !



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 دی 1389 توسط احمدرضا | نظرات ()

به یاد خاطراتی که نداریم ...

 

به یاد لحظه ی ابراز احساس ...
به یاد تلخی ِ تردید و مكثت ...
دوباره زل زدم با چشم گریون ...
به دیواری كه چسبیده به عكست !


شبیه گرد و خاك ِ توی طوفان ...
اسیر لحظه های پوچ میشم !
بدون مقصد و همراه و توشه ...
گرفتار جنون كوچ میشم !

به یاد هركجائی كه نرفتیم ...
تموم جاده ها رُ راه میرم !
به یاد هرکجایی که نبودیم ...
پیاده امشبُ تا ماه میرم !

به یاد هرچی رویا که ندیدیم ...

مثه ساعت به یادت خواب میرم !

به یاد روز خوبی که نیومد ...

به آغوش ِ شب ِ مهتاب میرم !

 

به یاد تاب و تب های گذشته ...

دوباره بی تب و بی تاب میشم !

به امـــّید ِ فضای خاطراتت ...

به سمت عکس تو پرتاب میشم !


به یاد اولین فنجون قهوه ...
به یاد چائی لب سوز آخر ...
به یاد خنده های روز اول ...
به یاد گریه های روز آخر ...

هنوز اسم ِتو توی دفتر من ...

یه گوشه ، بین متن درس هامه !

نمی ترسم من از عشقت هنوزم ...

همین تنها دلیل ترس هامه !



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 آذر 1389 توسط احمدرضا | نظرات ()
آرشیو شد ...


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 شهریور 1389 توسط احمدرضا | نظرات ()
طبقه بندی: ترانه سوزی !، 
 

دیوانه ! خداحافظ

 

تو اوج بد بیاری ها ، دوباره فال ِ نیک اومد

به دیوانت قسم حافظ ! تو هم دیونه ای انگار

 

تو از بی رحمی دریا ، خبر داری و دلتنگی ؟

عزیزم ! ماهی قرمز ! تو هم دیونه ای انگار

 

ببین از پند و اندرزت ، به پوچی می رسن مردُم

تمومش کن دیگه واعظ ! تو هم دیونه ای انگار

 

سلام ای آیــِنه ! ... اما ...  چقد شکلِ منی ! ای وای

              خــداحافظ ! خـداحافظ ! تو هم دیونه ای انگار                  


كاریكلماتور

1. دیپلم ِ سی سال ِ پیش را دارد و ادعای دیپلماسی میکند .

 

2. کسانیکه عقلشان در چشمشان است ، نه چیزی را میفهمند نه چیزی را می بینند .

 

3. . قزوینی ها دوست دارند پشت کنکور بمانند .

 

4. اگر تو جای من بودی و من جای تو ، من دوست میداشتم جای تو باشم .

 

5. کاش زندگی ام را چرک بگیرد اگر پول چرک کف دست است .

 

6. ر   و   د   برعکس رفت تا  د   و   ر شد .

 

7. با اینکه خیلی پدرسگی ، ذره ای وفا نداری !

 

8. مردم حرف ِ حق را می زنند و دیکتاتورها مردم را .

 

9. در كِشتی ، ناخدا خدایی میكند .


10 . اگر ادیسون برق را اختراع نمیکرد ، تاریکی اینقدرها هم ترسناک نبود .



(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  
درباره وبلاگ
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :